تبليغاتX
به یاد چشمان تو

به یاد چشمان تو


زن جنس عجيـــــبي ست
چشم هايش را که مي بنـــــدي ؛
ديد دلــــش
بيشتر ميشود !
دلش را که ميشــــکني ؛
... ... بـــــاران لطافت
... از چشم هايش سرازيــــــر،
انگـــــار
درست شده تا روي عشــــق را
کــــــم کند

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت20:36توسط سارا | |


اي کاش خدارو به اندازه ي دوست دخترت دوست داشته باشي...
دنيا رو سرت خراب ميشه وقتي ازت ناراحته هرکاري حاضري بکني تا باهات آشتي کنه
حرف زدن باهاش بهت احساس خوبي ميده و دوس داري حرفاتو هرچند کوتاهه باهاش کش بدي
وقتي باهاش حرف داري،ميبريش يجاي خلوط يا وقتي تلفن بهش ميزني ميري تو اتاقت درو ميبندي
دوس داري تو تک تک لحظه هاي خوبو بد کنارت باشه و دستش تو دستت باشه
شبا با ياد آوردن اون ميخوابي و صبح ها به اميد ديدنش از خواب پا ميشي
تو روزايي که مخصوص عشق ورزيدنه مث ولنتاينو تولدش براش سنگ تموم ميذاري
وقت ديدنش دل تو دلت نيست،وقتي باهاش وقت ميگذروني،زمان از دستت در ميره
اي کاش...

+نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت21:27توسط سارا | |

آهاي نقاش حرفه ايي

شما مي تواني

آه بکشي؟؟!!

سلامی دوباره

ممنون از لطف همتون.تو این ۲هفته که میرم دانشگاه و میبینمش که حلقه دستشه و مال من نیست انقدر حالم بد بوده که تا الان سمت کامپیوتر نیومدم(منی که ۴ساعت در روز پای اینترنت نشینم روزم شب نمیشه)از همدردی و راهنماییاتون ممنونم ولی داغون تر از این حرفام.هیچ وقت دوست نداشتم توی وبلاگم صحبت بکنم ولی وقتی لطفتونو دیدم نتونستم جلوی خودمو بگیرم.

دوستون دارم

رد پاهايم را پاک مي کنم
به کسي نگوييد
من روزي در اين دنيا بودم.
خدايا
مي شود استعـــــفا دهم؟!
کم آورده ام ...!

 

ﺑﻌﺪ ﺍﺯﻣﺮﮔﻢ!!...قلبم ﺭﺍﺟﺪﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﺎﮎ
ﮐﻨﯿﺪ!!...
من ﻭ ﺩﻟﻢ!!...هیچ ﮔﺎﻩ!!...
ﺁﺑﻤﺎﻥ ﺗﻮﯼ ﯾﮏ ﺟﻮﯼ ﻧﺮﻓﺖ

+نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت21:9توسط سارا | |

هی غریبه !

رو کسی دست گذاشتی که همه ی دنیامه !

بی وجدان اینقدر راحت به او نگو عزيزم...!

.

من زانو هايم را به آغوش کشيده بودم

وقتي تو برايِ آغوش ِ ديگري زانو زده بودي...

.

 گریه ام میگیرد

وقتی كه میبینم كسی كه تمام دنیاي من بود

اكنون

منت دیگري را میكشد

.

کــــــاش گفتـــــه بــــودی

مــــوج نگـــــاهـت از دریـــای هــــوس بـــرمــی‌خیــزد

تـــــا تـن بـــه تـــــو بسپــــارم

نـــه دل .....

.


چند دقيقه پيش خبر رسيد كه...

پسري كه من لايق دونستمش و اين وبلاگ و وبلاگ قبلي رو به خاطر علاقه ي 3ساله م بهش راه انداختم

ن ا م ز د  كرده 

اين يعني پايان همه چيز

اين اخرين پستيه كه ميزارم فكر نكنم ديگه اينطرفا پيدام بشه

اون رفت پس منم بايد برم

فقط رفتنامون فرق ميكنه

اميدوارم حالي كه الان من دارم و هيچ وقت تجربه نكنيد.

دوستتون دارم و ممنونم كه تو اين 2سال تنهام نزاشتيد

خدا پشت و پناهتون

سارا

.

   بیشترین دروغی که در این دنیا گفتم این کلمه است:

                                                                   "خوبم"

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت0:21توسط سارا | |

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم.


یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

یاد گرفتم تو زندگیم بدون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم.

یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت0:11توسط سارا |

روزی مخاطب تمام جملاتت من بودم "
نمی دانی چه درد سختی است
خلع مقام شدن
نمی دانی چه سخت تر است
دیدن ترفیع گرفتن دیگری!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت22:46توسط سارا | |

دیگر احتیاط لازم نیست ... !
شکستنی ها شکست ،
هرجور مایلید حمل کنید ...!!!

+نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت1:37توسط سارا | |

در آغوش خدا گریستم تا نوازشم کند ,
پرسید :
فرزندم پس ادمت کو ؟!
اشکهایم را پاک کردم و به او گفتم:
در آغوش حواي دیگریست..

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت0:25توسط سارا | |

یادت نیست !!!
ولی من خوب به خاطر دارم
که برای داشتنت ...
دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت ...!

+نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت23:37توسط سارا | |

امروز دوباره دلم شکست...
از همان جای قبلی...!
کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوی.....
کاش میشد فریاد بزنم: "پایان"
دلم خیلی گرفته ...
.........اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد!

آدمها از دور دوست داشتنی ترند

+نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت23:30توسط سارا | |

همیشه میگن سکوت علامت رضاست ، اما من میگم نه
بعضی وقتها سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی . . .
بعصی وقتهام سکوت می کنی چون واقعا حرفی برای گفتن نداری . . .
گاهی مو قعها سکوت یه اعتراضه ،گاهی موقع هام انتظاره.
اما بیشتر وقتها سکوت واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو وجودت داری،توصیف کنه...........

+نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت3:34توسط سارا | |

  1. آقای وزیر
    باید بروی بمیری
    تمامِ جادّه‌ها را هم اگر صاف کنی
    او دیگر برنمی‌گردد

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت0:5توسط سارا | |

يك سال یک عمر است

به خصوص وقتی همه اش را در انتظار گذرانده باشی

در انتظار اینکه یک بار دیگر صدایت کند

یک بار دیگر چشمهایش را ببینی

یک بار دیگر دستهایش را لمس کنی

یک بار دیگر بغلت کند

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت2:49توسط سارا | |

گیرم که با دوستان میگیم و می خندیم
گیرم که یک جوری سرمون رو گرم کنیم
با غربت لحظات قبل از خواب چه کنیم ؟؟؟؟؟

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت1:1توسط سارا | |

کاش می دانستی که آدمها هرچقدر بزرگتر میشوند دلشان بیشتر بغل میخواهد، حتی بیشتر از وقتی که کودک بودند ... !

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت1:1توسط سارا |

دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم :

می آید .....

می ماند ....

و به تنهائیم پایان میدهد


آمد .....

رفت .....

وبه زندگی ام پایان داد ... !!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت0:23توسط سارا | |

هی رفیق!!!
انکه در اغوش تو ست
ارزوی من بود

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت23:41توسط سارا | |

مرااين گونه باوركن...

كمي تنها...

كمي خسته...

كمي از يادهارفته...

خداهم ترك ما كرده خدا ديگر كجا رفته؟؟؟؟

نمي دانم مرا ايا گناهي هست؟؟؟

كه شايد هم به جرم ان غريبي وجدايي هست...

مرا اينگونه باور كن... كمي تنها... كمي خسته...

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت23:18توسط سارا | |

ازحقیقت های تلخ خسته ام ،
یک دروغ شیرین بگو ..

بگو دوستت دارم ...

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت0:47توسط سارا | |

یک جایی می رسد که آدم دست به خودکشی می زند، نه اینکه یک تیغ بردارد رگش را بزند...

نه!

قید احساسش را می زند !!

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت0:47توسط سارا | |

خدایـــــا

دل ماهت یه شب میگیره همه میفهمن

من خیلی وقته دلم گرفته اما هیشکی نمیفهمه....

این انصافه...؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت23:54توسط سارا | |

اینقدر خودت رو نگیر ! اینقدر با تکبر و غرور با آدم حرف نزن !
وقتی کسی به تو ابراز علاقه کرد ،
فکر نکن که فوق العاده ای ،
شاید اون کم توقعه

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت0:7توسط سارا | |

هرگز متنفر نشو حتي از اون کسي که دوستش داشتي ولي حالا نداري
بسيار بخند حتي براي کسي که در بغلش گريه کردي
هميشه لبخند بزن حتي به کسي که ازش متنفري
نگران نباش حتي اگر ديدي دست رفيقت تو دست ديگريه
ازديگران کم انتظار داشته باش ...
ساده زندگي کن
دوست خوبي داشته باش چون تنها دوسته که برات ميمونه

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت16:30توسط سارا | |

تنهایی وقتیست که
یا پذیرای هیچ کس نیستی
یا هیچ کس پذیرای تو نیست

+نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت22:17توسط سارا | |

روز تولدم را فراموش کردی گقتم: گرفتاری
سالگرد اشنایمان را از یاد بردی گفتم: مشکل داری
زیبایی لبخندم را نادیده گرفتی گفتم: غصه داری
محبت هایم را از یاد بردی گفتم: گله و شکایتی ندارم
ولی حالا خودم را فراموش کرده ای..... نمیدانم چه بهانه ی برای دلم بتراشم


سالگرد اشناييمان مبارك

+نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت0:0توسط سارا | |

یه روز پائیزی دلت دلمو گذاشت و رفت

عهدو پیمون رو شکست

 رفت و از ابرا گذشت هی می گفتم با خودم دوباره میای پیشم

با خیال خام دل منتظر به راهت نشست

 ببین بی وفایی... اما هنوز عزیز جونی ...

برام تو جاده ی خاطره ها... تنها نشونی...

 برام نزار که بی تو توی غصه ها بمیرم...

 نزار که شوخیات رو من به دل بگیرم...

 نمی تونم که باتو غریبه باشم ...

نمی تونم تسلیم این زمونه باشم...

 واسه تو چه بی قرارم ...

خبر نداری داره میمیره دلم

 باور نداری؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت0:29توسط سارا | |

من تو را میخواهم.

تو او را.

 او دیگری را.

 اینگونه است که هیچ کدام به هم نمیرسیم..............

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت0:29توسط سارا | |

به انگشتم نخی می بندم
تا یادم بماند
فراموشت کرده ام...

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت2:10توسط سارا | |

گیرم که بی خیال ـ خیالت شوم

با عطر دستانی که در گیسوانم جا مانده چه کنم؟

+نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت16:29توسط سارا | |

چقــدر باید بگذرد؟؟
تا مـن
در مـرور خـاطراتم
وقتی از کنار تــو رد می شوم.
تنـــم نلــرزد.....
بغضــم نگیــرد

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت23:2توسط سارا | |